روایتی از میناب؛ «کربلای ایران» و شجره طیبهای که قتلگاه شد
رشت- مدرسهای که باید پر از شادی کودکان میبود، در ۹ اسفند ۱۴۰۴ با حمله موشکی رژیم صهیونیـآمریکایی به قتلگاه بدل شد و صدای کوچکترین جانها خاموش...
خبرگزاری مهر، گروه استان ها- هما اکبری: مدرسه، همان «خانه دوم» که باید بوی امنیت، مهر و خندههای کودکانه بدهد، در میناب به صحنهای بدل شد که هر واژه از توصیفش شرم دارد؛ جایی که بهجای زنگِ کلاس، صدای موشک نشست، و بهجای شورِ کودکی، غبارِ اندوه همهچیز را پوشاند. آنچه باید مأمنِ جگرگوشههای خانوادهها باشد، زیر آتشِ بیرحمیِ دشمنی خبیث،حرمتش شکسته شد و دلهای بسیاری را به سوگ نشاند؛ چنانکه کیفها و کتابها، بیصاحب و خاموش، در میان خاک و ویرانی، گواهی میدهند که چگونه جهان میتواند در یک لحظه، از روشناییِ کودکی به تاریکیِ ماتم سقوط کند.
در این حمله آنچه بیش از همه جانسوز و غیرقابلتحمل بود، هجوم خشونت به حریم پاک کودکان بود؛ حریمی که باید از هر گزند و ناامنی دور بماند و امروز با تصویری دردناک و فراموشنشدنی در حافظه مردم ثبت شده است.
حسن سالاری، پدر شهیدان علی و محیا سالاری و همسر شهیده زهرا میردادی، از روزی میگوید که مدرسهای در میناب هدف حمله موشکی قرار گرفت و در یک لحظه، خانوادهاش را از دست داد.
حسن سالاری در گفتگو با خبرنگار مهر با اشاره به حضور حماسی مردم بعداز جنایات رژیم صهیونی به ایران عزیز و شهادت رهبر شهید و دانش آموزان میناب اظهار کرد:خانواده شهدای میناب هر وقت این تجمعات را چه از تلویزیون و چه از فضای مجازی میبینند، با صلابت در این مسیر ؛ تقدیم فرزندان خود برای نظام و انقلاب ،ایستادهاند.
شجره طیبهای که ثمرهاش شهید شد
پدر شهیدان سالاری و همسرش شهیده زهرا میردادی با بیان اینکه این مدرسه فقط محل آموزش درس نبود، افزود: این مدرسه علاوه بر آموزش رسمی، به بچهها تربیت درست، اخلاق و درست زندگی کردن را یاد میداد. از اسم این مدرسه هم پیداست «شجره طیبه»شجرهای که ریشههای آن خانوادههای شهدا بودندو ثمرهاش همین شهدا شدند؛ ثمرهای که به واسطه آن، دل همه آزادیخواهان را به سمت ایستادن در طرف درست تاریخ برده است.
وی با اشاره به ویژگیهای این مدرسه ادامه داد: بیشتر دانشآموزان در همین مدرسه بودند؛ دختران و پسران :در طبقه همکف، مدرسه پسرانه در طبقه بالا، مدرسه دخترانه و در کنار آن پیشدبستانی با حیاطهای مجزا از هم. حتی نقاشیهای کودکانه و زمین بازی هم داشتند. در همسایگی مدرسه نیز درمانگاه و مجتمع بچههای مدرسه قرار داشت.
سالاری با بیان اینکه برخی ادعا کردهاند اینجا تجهیزات نظامی بوده، تصریح کرد: من از میناب میآیم،خیر،هیچچیز آنجا نبود. اگر تجهیزات نظامی بود، پس چرا ما بچههایمان را میفرستادیم؟ بچههای ۸،۷،۶ ساله ای که در پیشدبستانی درس میخواندند. اگر منظورشان از افراد نظامی این بچهها بودند، پس کیف و کتاب و…هم ابزار نظامی بودند؟
صبحی که با قرآن آغاز شد و با موشک تمام شد
وی از ویژگی های معلمهای شهیده این مدرسه گفت و اظهار کرد:معلمان این مدرسه درس اخلاق را در کنار آموزش به بچهها میدادند، خیلیهایشان حافظ قرآن بودند یا بخشی از قرآن را حفظ داشتندوهمان را به بچههای ما هم یاد میدادند.دخترم همیشه در خانه قرآن برمیداشت و میگفت:« بابا من باید این آیهها را حفظ کنم»در کنار آموزشهای دیگر، قرآن و اخلاق هم در مدرسه تدریس میشد.
وی با اشاره به جنایت رژیم صهیونی آمریکایی افزود:این مدرسه با همین ویژگیها هدف اصابت موشک قرار گرفت؛ موشکهایی که از پیشرفتهترین موشکها بودند و از سوی آمریکا شلیک شدند. از آن مدرسه فقط بخش کوچکی باقی ماند و بقیهاش روی تن بچههای ما آوار شد.
دخترم متولد گیلان و شهر آستانه اشرفیه بود
پدر شهیدان سالاری بابغض از روز تولد دخترش در گیلان گفت وادامه داد:۸ سال پیش که دراین استان خدمت می کردم،قرارشد دخترم دراین شهر (آستانه اشرفیه)بدنیا بیاید،خیلی شوق تولدش را داشتیم. لباسهای محیا را روی همان رختخوابی که مادرش برایش درست کرده بود.برمی داشتم ومی گفتم :«خانم ببین من بچهام را بغل کردهام»، بعد از تولدش در طی سفر ده روزه بسیار بی قرار بودم و لی حالا…..حالا لباسهایش اینجاست و او دیگر نیست ….
وی افزود: من آن روز میناب نبودم.از مدرسه با همسرم تماس گرفته بودند وگفته بودند مدرسه تعطیل شده وهمه مدارس شهرستان میناب تعطیل شدهاند،حدود ساعت یازده همسرم از خانه حرکت کرد مادر همسرم هم همراهشان بود.به محض اینکه خانمم از ماشین پیاده شد و واردساختمان مدرسه شد، موشکها به مدرسه اصابت کردند.
سالاری با نقل روایت یکی از حاضران در محل حادثه گفت:پدر یکی از شهدا، شهید زارعی،که آن لحظه داخل مدرسه بود،میگفت مقابل ورودی ساختمان منتظر دخترم بودم که بیاید.یکباره صدای انفجار شنیدم و گرد و خاک بالا رفت. صدای جیغ و داد بچهها از داخل مدرسه بلند شد. چند ثانیه بعد، موشک بعدی به مدرسه خورد و همهجا ساکت شد. از شدت گرد و خاک هیچجا را نمیدیدم. دست به دیوار زدم و رفتم به سمت قسمت مدرسه دخترانه. بعد از انفجار، از آنجا بیرون آمدم و خودم را به حیاط مدرسه رساندم.
پراکندگی تکه جان ها در حیاط مدرسه
وی با بیان اینکه در مدرسه ای که باید سراسر شور و ذوق کودکان از آن بیرون بیاید افزود: این جنایت تکههای دست و پای بچهها را داخل حیاط پخش کرد،سر بعضی از بچهها روی درختهای حیاط مدرسه افتاده بود. هوا تاریک شده بود. شاید بچهها ترسیده و رفته بودند، اما تا آن لحظه هیچ خبری نبود. فکر میکردم شاید زیر آوار باشند و منتظر نجات. اما وقتی از حیاط مدرسه پسرها وارد شدم، آن صحنه را دیدم و با خودم گفتم نه، شاید باید حالا دنبال تکههای بچههایم بگردم.
پدر شهیدان سالاری از حضورش در طبقه همکف و کلاس علی گفت :رفتم همانجایی که حدس میزدم کلاس علی باشد. شروع کردم آجرها و تکههای سیمان را بلند کردن و به اطراف پرت کردن و آرامآرام میگفتم: «علی بابا کجایی؟ علی جان، تو همین دیشب با من حرف میزدی، کجایی بابا؟»
وی با بیان اینکه آن شب هیچیک از عزیزانش را پیدا نکرد، گفت: صبح روز دوم، برادرم تماس گرفت و گفت پیکر یک مادر و یک پسربچه پیدا شده و برای شناسایی باید بروم آنجا. من قبلاً به برادرم گفته بودم اگر این نشانهها را دیدید، به من اطلاع دهید. سریع رفتم داخل آمبولانس. یکحلقه نشانم دادند ، حلقه همسرم بود اما جسمی نبود.
بدنی سبکتر از آنچه یک پدر تصور میکند
سالاری از ادامه جستجو و پسرش گفت و تصریح کرد: از پسرم جویا شدم «علی سالاری»، یک کاورآنجا بود که نوشته شده بود «علی سالاری» من آن کیسه را بلند کردم، دیدم خیلی سبک است. گفتم چرا پیکر اینقدر سبک است؟ وقتی بازش کردم، دیدم فقط یک دست داخل آن گذاشتهاند. گفتم پسرم ؟! ؛گفتند یک دست با همین مدادرنگیها روی پیکر مادر بود(مدادرنگیهای تکهتکه شدهای بود که رویشان نوشته شده بود: «علی سالاری») و آن دست همان دستی که همیشه عادت داشت میآمد، وقتی دراز میکشیدم، روی سینهام مینشست، دست میکشید به صورتم و با من حرف میزد. میدانم شاید این همان دستی بود که علی با آن روی صورت بابایش میکشید و میگفت نگران نباش….
سالاری با اشاره به جستوجوی پی در پی برای یافتن پیکر فرزند دیگرش گفت: روز دوم که جستوجو تمام شد، من رفتم سراغ یافتن دخترم ، از داخل خانهام یک کش مو از محیا برداشتم؛ همان کشی که روزی از سرش افتاده بود. محیا هر روز صبح که میخواست به مدرسه برود، میآمد کنار پای بابایش مینشست و میگفت: بابا موهایم را شانه کن، با خود گفتم شاید دخترم را پیدا کردم و در لحظه آخر شانهای به موهایش بزنم.
صف شهدا و طنین صدای قرآن برای آرامش
وی با اشاره به صحنه شناسایی پیکرها گفت: بچهها را روی کاورهای بزرگ گذاشته بودند و صف کشیده بودند. آنجا صدای گریه پدر و مادرها بود که دنبال عزیزانشان میگشتند. آن طرف صدای قرآنخواندن میآمد، چون قرار بود آن روز را با قرآن شروع کنند. اینجا صدای گریه بود. این بچهها تکهتکه شده بودند و پدر و مادرها نمیتوانستند دختر یا پسرشان را پیدا کنند. مادرها بیشتر با فرزندانشان انس داشتند؛ میآمدند دست بچهها را برمیداشتند، به پشت دست و کف دست نگاه میکردند، میگفتند این پسر من نیست، این دختر من نیست، و میرفتند سراغ دست و پای دیگر.و اینجا عجیب جای خالی همسرم را حس کردم و گفتم کاش بودی و باهم دخترمان را جستجو می کردیم انگار قسمت بود که باید تنهایی بگردم.
سالاری ادامه داد: بعد از اینکه نزدیک به هفتاد یا هشتاد پیکر شهدا را دیدم و گشتم، هیچ چیزی پیدا نکردم. یکی از آنها را باز کردیم. وقتی این کاور را باز کردیم، یک دست آشنا دیدم؛ آشنا از روی دست، نه از ظاهر دست. نمیخواستم باور کنم که این متعلق به من است. جای دست و پاها عوض شده بود. وقتی آنها را بررسی میکردند، میگفتند این النگو، این انگشتر محیاست. آن لحظه به یادم آمد که یک کش روی دستم مانده بود. چون سرِ تنِ محیا نبود و دیگر واقعی نبود. بچهها بیسر و بیدست بودند، شهدا فقط خاکستر بودند و از بعضیها هیچچیز پیدا نشد.
وی با ذکر نام شهید ماکان نصیری، همکلاسی علی، گفت: از کلاس پانزده نفره علی، سیزده نفر شهید شدند. از این مدرسه ۱۵۶ شهید تقدیم شد و در مجموع ۱۶۸ پیکر پیدا شد. در بعضی از بدنها دو نیمه شده بود؛ شاید یک شهید و یک تکه دیگر.
برخی پیکرها در دو شهر دفن شدند؛ بالای پیکر شهید را در رودان دفن کردند و پاهای شهید را در گلزار شهدای میناب به خاک سپردند.
پدر شهیدان سالاری هر لحظه از عمق جنایت رژیم صهیونی آمریکایی گفت و اظهار کرد: معلمان این مدرسه چه با جنین ۶ ماهه به شهادت رسیدند و هیچ ارشاد نمانده و چه فقط یک قرص صورت به خانواده داده بودند، نه سر، فقط صورت..
معلمانی با عنوان مادران امالبنین
وی با ذکر خاطره ای از معلم پسرش گفت:خانم شهریاری که میگفت:«من امالبنین هستم،این بچههابچههای مناند.»گفت: برای صبوری خانواده ها دعا کنید،هنوز هم که هنوز خانواده ها در جستجوی شهیدان می گردند.
مردم ایران میدان را ترک نکنند
سالاری با بغض فروخورده اما با صدای از جنس حماسه با دعوت از مردم برای حضور در اجتماع افزود:شما را دعوت میکنم به شهر میناب بیایید و این کربلای میناب را از نزدیک ببینید.
وی حضور مردم در صحنه را مقابله با دشمن بیان کردو گفت: این خیابانها و میدانها اگر خلوت شود آن روز، روز مرگ من خواهد بود. انتطار است از مردم که همیشه با شور در این تجمعات شرکت کنند، چون این حضور افتخار و عزت برای کشور است.